تبلیغات
پدیده ی نو - عقاب
 
پدیده ی نو
چهارشنبه 3 مرداد 1386 :: نویسنده : امید

عقاب
گویند که زاغ سیصد سال بزید و گاه سال
عمرش از این نیز درگذرد...عقاب را
 سال عمر، سی بیش نباشد
.(خواص الحیوان)

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایّام شباب
دید کش دور به انجام رسید               
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی ناچار کند        
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی زپی چاره ی  کار             
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله آهنگ چرا داشت به دشت   
ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
و ان شبان بیم زده ، دل نگران     
شد سوی برّه ی  نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت   
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید     
دشت را خطّ غباری بکشید
لیک صیّاد سر دیگر داشت     
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ نه کاری است حقیر   
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود  
مگر آن روز که صیّاد نبود

  

     **     **     **
آشیان داشت در آن دامن دشت    
زاغکی زشت و بداندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده   
جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار  
شکم آگنده ز گند و مردار

 

     **     **     **
بر سر شاخ و را دید عقاب     
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت:«کای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی  
بکنم هر چه تو می فرمایی»
گفت:«ما بنده ی درگاه توایم  
تا که هستیم هواخواه توایم
بنده آماده بگو فرمان چیست؟     
جان به راه تو سپارم ، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم   
ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش     
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون    
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود     
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد  
حزم را بایدم از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید  
پر زد و دورترک جای گزید

 

     **     **     **
زار و افسرده چنین گفت عقاب  
«که مرا عمر حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیزپر است    
لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت    
به شتاب ایّام از من بگذشت
گرچه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شوکت و این شهپر و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو بدین قامت و بال ناساز   
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید      
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار    
صد ره از چنگش کرده ست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت  
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چو تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود              
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است      
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز؟      
رازی اینجاست تو بگشای این راز»

 

     **     **     **
زاغ گفت:« ار تو در این تدبیری       
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که  پذیرد کم و کاست   
دگری را چه گنه کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود   
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند      
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر      
بادها راست فراوان تأثیر
بادها کز زبر خاک وزند   
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر    
باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک       
آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال ، بسی یافته ایم  
کز بلندی ، رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب   
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است      
عمر مردارخوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است      
چاره ی رنج تو زان آسان است
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی       
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نکوست     
به از آن ،کنج حیات و لب جوست
من که بس نکته ی  نیکو دانم 
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم  
و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست»

 

     **     **     **
آن چه زان زاغ چنین داد سراغ 
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
هر دو همراه رسیدند از راه             
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خوانی که چنین الوان است     
لایق حضرت این مهمان است
می کنم شکر که درویش نیم    
خجل از ماحضر خویش نیم»
گفت و بنشست و بخورد از آن گند     
تا بیاموزد از آن مهمان پند

     **      **     **   
عمر در اوج فلک برده به سر       
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش      
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر        
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو    
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده در این لاشه و گند      
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود      
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش       
گیج شد بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر    
هست زیبایی و آزادی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است         
نفس خرّم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست        
دید گردش اثری ز ین ها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود           
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا    
گفت:«کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز   
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی    
گند و مردار تورا ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد    
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت      
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد     
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود


پرویز ناتل خانلری





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :