تبلیغات
پدیده ی نو
 
پدیده ی نو
دوشنبه 8 مرداد 1386 :: نویسنده : امید

سلام

تضمین های زیبایی توی ادبیات فارسی دیده می شه

که چندتاشو با هم مرور می کنیم.

اولین تضمین از شهریاره برای شعر سعدی.

ابیات داخل گیومه از سعدیه و بقیه تضمین شهریار:

ای که از کلک هنر،نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی

« من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو ز یادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمهء بلبل شیراز نرفته است ز یادم

« دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی »

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست با فسون و فسانه

« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی»

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سرو جان و زر و جا هم همه گو،رو بسلامت

« عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

درد بیمار نپرسند بشهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان بحبیبان

« حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

گرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان

چون نگارین خطه تذهیب بدیباچه قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان

« آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

هرشب هجر برآنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی »

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

سعدی این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

« کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت نشیند

«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد

« سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

 

 

 همه دانند که در صحبت گل خاری هست

 نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

 شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم 

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم

ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

 به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست

 که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست

بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست

 موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

 به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست


لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس

 هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست

 یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ 

تضمین دوم از بهاره بازم بر شعر سعدی

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :